خون نوشته

کَت بسته داخل سلول هلم دادند، وحشیانه  رفتند عقب و دستبند را باز کردند. بوی تند عرقشان زد توی دماغم. بویی از جنس تنهایی و تاریکی. نگاههای تیزشان نشان از روزگار سخت پیش روی من را داشت.

جر… و گوم… صدای انفجار بمبی در جمجمه‌ام پیچید!  دستهایم را روی گوشهایم گذاشتم. محکم فشار دادم که حداقل از آزار چرخش  آن در امان بمانم.

 پتو، بالش، دیوار و همه فضا خاکستری بود. با نگاه اول زمختی پتو را حس کردم. پائین تخت توالت فرنگی بود. با مخزن سیفون ترک خورده ای که صدای چکه آبش تا اعماق مغز نفوذ میکرد. سعی کردم حواسم را پرت کنم. سوسوی نوری ذهنم را درگیر کرد.

” نور از کجا میاد؟ پنجره‌ای اینجا نیست! توی این قوطی کبریت نور از کجا؟ “

 در پی جستجوی چشمانم برای پیدا کردن پنجره، رنگ سفید دیوار چشمم را زد، پنجره را فراموش کردم و نگاهی به دیوار سلول انداختم.

“حالا چرا دورنگ؟”

قسمت زیرین دیوار سیاه بود و قسمت بالایی آن سفید!

“واقعا، چرا دو رنگ؟”

سوالی بود که مثل چرخ ‌‌و ‌فلک در سرم شروع کرد به چرخیدن.

ناگهان تنهایی سراغم آمد. پاهایم سست شد و زانوهایم تا افتاد. خودم را مثل یک شقه گوسفند روی تخت انداختم. نفسی عمیق کشیدم. بوی تعفن حالم را به ههم زد! صورتم را داخل بالش فرو کردم که آن بوی لعنتی دست از سرم بر دارد. اما چیزی قرار نبود خوب باشد! با فشار صورتم بوی نَم و چربی تا سلولهای مغزم کمانه کرد.عق زدم. استفراغم را به زحمت پایین دادم. محتویات ناچیز معده‌ام در منفذهای بینی جا ماندند! با نفسهای پی در پی سعی به پایین دادن تکه‌ها کردم، بوی نم اتاق در ریه‌هایم پر شد. به سرفه‌ افتادم. کنترلش غیر ممکن شد. به زحمت خودم را به دستشوئی رساندم و بالا آوردم.

معده‌ام می‌پیچید. تلاش ‌کردم محتویات معده را از لابلای دندانهایم بیرون بکشم.

زمین افتادم. نیرویی برایم باقی نمانده بود. تازه اول کار بودم. اما ربطی نداشت و از عذابم کم نمی‌کرد! تن نیمه جانم روی زمین پهن بود. نگاهم به لکه ای در سقف  دوخته شد. از نور دیگر خبری نبود.

بعد از مدتی به خود آمدم.

” شب؟ صبح؟ کجا؟ کِی؟ … الان چه روزیه؟ “

سعی کردم چشمانم را باز کنم، ولی قی چشم چپم را پوشانده بود.

” این دیگه چرا؟!

یادم آمد، روزهاست دست و صورتم را نشسته‌ام! یا در بند بودم یا اتاق بازجویی. حتی به بوی متعفن تنم هم عادت کرده بودم.

” خدایا! حتی نمی‌دونم چقدر از این روزها مونده؟! پسر خوشگلم الان چکار می‌کنه؟ خوابه؟ بیداره؟ غذا می‌خوره؟ حتی بدنیا اومدنش هم ندیدم! آخرش چی میشه؟! پسرم چطور من و بشناسه؟!”

ترسم از مرگ نبود. از این بود که پسرم مرا نشناسد! نداند پدرش چطور آدمی بوده؟ چه افکاری داشته؟ و از همه مهمتر چرا عاقبت پدرش این شد؟ نمیدانستم باید چه کنم؟ حتما باید از خودم ردی به جا می‌گذاشتم که پسرم مرا بشناسد. اما چطور؟ هر وقت چشمانم باز می‌شدند ذهنم دنبال راهی می‌گشت که بتوانم نامه بنویسم!

پنجره روی در زندان باز شد. ظرف غذا روی لبه داخلی که مثل تاقچه بود قرار گرفت. خودم را به سرعت به آن رساندم. باامید اینکه از نگهبان تقاضای کاغذ و قلم کنم. ولی هنوز اولین قدمم را برنداشته بودم که پنجره با شدت بسته شد. در گوشهایم دوباره آن زنگ ناخوشایند پیچید.

به در چسبیدم و با ضرباتی متوالی فریاد زدم:

– نگهبان! نگهبان! من کاغذ و قلم می‌خوام…

هیچ جوابی به ضربات و التماسهای من داده نشد.

سینیِ غذا را با خود روی تخت آوردم. آب کدری به رنگ نارنجی. شاید سه  چهارتا لوبیا هم داشت. یک تکه نان. قاشق و یک لیوان آب. همین! زیاد به محتویات فکر نکردم . احساس گرسنگی اجازه نمیداد فکر کنم که چه می‌خورم! یک لحظه متوجه نان شدم، خمیری که در آن بود را بیرون کشیدم، کناری گذاشتم و غذا را تمام کردم. سینی را روی تاقچه برگرداندم. به سمت خمیر حمله کردم، انگار که وقتم کم است و باید کار فوق‌العاده مهمی را به سرانجام برسانم!

یاد خمیر بازی‌های دوران کودکیم افتاده بودم. نمی‌دانم چه مدتی با آن مشغول بودم. آخر سر با خمیر پسر بچه کوچکی درست کردم و روی تاقچه در گذاشتم.

صدایی شنیدم، من که تنها بودم! کمی دور و برم را نگاه کردم. چشمم به کپه موی توپی شکلی افتاد که داشت دور سلول برای خودش مانور می‌داد. زیر آن نور ضعیف توانستم بفهمم با یک موش هم سلول شده ام! از اینکه تنهاییم را با او قسمت میکردم خوشحال بودم. رفتم کنارش و کنجکاوانه به رفتارهایش خیره شدم. چند قدم بر‌می‌داشت بعد روی دوپا می‌ایستاد، دماغ خیسش را تکان می‌داد. انگار دنبال بویی باشد. بعد دوباره راه می‌افتاد. انقدر نگاهش کردن تا همانجا روی زمین خوابم برد.

ناگهان چیزی کف دستم را گاز گرفت. از شدت درد از خواب پریدم. دستم را بسرعت تکان دادم. موش پرتاب شد و با شدت به دیوار خورد. جیغ تندی کشید… بعد صدای ترکیدن سرش را شنیدم. لاشه اش کف زندان افتاد. نگهبان را مرتب صدا زدم. دستم داشت از شدت درد می سوخت. اما کسی محل نمی داد.

روی تخت نشستم و به هم سلولی خودم خیره شدم. یک موش مرده! برایش ناراحت نبودم. لااقل از این زندگی نکبت خلاص شده بود.اما من همچنان منتظرِ روزِ برخوردم با دیوار بودم!

خون موش روی زمین جاری شده بود.. فکری به ذهنم رسید. خونش هنوز غلیظ نشده بود. موش را گرفتم و همانجا چلاندم. تاجایی که میشد خونش را تخلیه کردم. بعد با کششی سریع دُمش را جدا کردم.

 زمانم خیلی محدود بود، قبل از خشک شدن خونش باید کارم را به نتیجه می‌رساندم.

دُمش شد قلم و خونش دَواتم.

الان من بودم و افکارم که روی دیوار رژه می‌رفتند. هر آنچه که می‌خواستم پسرم بداند روی قسمت سفید دیوار نوشتم.

پسرم، اگر من دور از تو هستم، بخاطر این نیست که تو را دوست نداشتم. من دچار سرنوشتی شدم تا بتوانم از مادرت و تو دفاع کنم. ناخواسته مرد مزاحمی را کشتم که داشت به مادرت آسیب می رساند. آنهم زمانی که تو در وجودش رشد می کردی. حالا خیالم راحت است تو حقیقت را می دانی.

دیگر نگران مرگ نبودم. برعکس، عجله هم داشتم، باید زودتر پسرم نامه ام را می‌خواند.

پایان

1 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

فهرست
error: محتوا محافظت شده است!